سه‌شنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۴

چرا ؟

دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغهاي رابطه تاريكند چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد
به من بگو چرا ؟
می دونی چقدر چرا تو ذهن منه ؟
چرا همیشه مرد ها ؟
چرا این همیشه مردها هستن که فکر می کنن همه چیز رو می دونن ؟
چرا فکر می کنن زن چون زنه هیچی نمی فهمه ؟
چرا فکر می کنن زن چون زنه نباید حقی داشته باشه ؟
چرا آزادی سهم مردهاست ؟
چرا خودشونو برتر از زن می دونن ؟
چرا فکر میکنن وقتی ازدواج کردن صاحب همه چیز زن می شن ؟
وجودش ؟
صاحب خودش ؟
جسم و روحش ؟
آزادیش ؟
انتخابش ؟
اختیار عملش ؟
به من بگو چرا ؟
چرا ؟
چرا ؟چرا ؟